اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1389

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

جز دوست است از او ساقط گردد . و گروهى گفته‌اند كه هوا را اشتقاق از مراد و ميل است چنان كه خدا گفت : وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى . بر اين قول معنى آن باشد كه همه ميل و مراد او مراد دوست گردد . و گروهى چنين گفته كه اشتقاق هوا از آن معنا است كه كليت او مشغول آن چيز گردد ، همه او را ببيند و همه عيب او پيش او هنر گردد . چنان كه خدا گفت : أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ . چون كافر را ميل سوى بت افتاد تا عيب حدث بديد از ديدن عيب كور گشت . او را صفت قديم نهاد ، و آن الهيت است ، حق آن را هوا خواند . و چون به اين مقام ششم گاهى چند برآيد ، به درجهء هفتم گذرد و آن درجهء عشق است . و عشق هم محبت است ، لكن چون از حد درگذرد عشق خوانند . چنان كه جود چون از حد بگذرد اسراف خوانند . و اشتقاق عشق از عشقه گرفته‌اند ، و عشقه در لغت آن گياه باشد كه در درخت پيچد و درخت را فرا خوردن گيرد . پس گونهء او زرد كند . باز ثمره از او باز گيرد . باز برگ بريزاند . باز خشك كند . جز افگندن و سوختن را نشايد . عشق نيز چون به كمال رسد قوى را ساقط گرداند و حواس را از منافع منع كند و طبع را از غذا بازدارد . ميان محب و ميان خلق ملال افگند ، از صحبت غير دوست سئامت گيرد . همه معانى از نفس او جذب كند . يا بيمار كند يا ديوانه گرداند و در عالم برماند تا هلاك كند . و اين سخن كه ياد كرديم شرط كتاب نيست ، لكن مراد از ياد كردن اين دو چيز است : يكى آنكه چون اين دانسته شود آنگاه محبتى كه آن به حق باشد صفت كنيم تا اين را به آن و آن را به اين اشتباه نيفتد ، تا ايمان كفر نگردد و كفر ايمان نگردد ؛ و ديگر مقصود آن است كه ما محبتى كه ميان مخلوقان رود آن را بر اختصار وقف كرديم ، و آن وصف ما خود امروز در مخلوقان نيابيم ، تا چون بدانند كه محبتى كه ميان جنسين مىرود آن را حقيقت باز نيابند . محبتى كه ميان بنده و حق باشد آن را حقيقت كى بازيابند ؟ ! كه هر چيز كه از حق خلق قاصر آيد در حق خداى تعالى قاصرتر باشد .